دانشمند بزرگ و فيلسوف نامدار، ابوعلي سينا، هنگامي که به وزارت رسيده بود، روزي با دبدبه و جلال و شکوهِ

صدر اعظمي عبور مي‌کرد، اتفاقاً از کنار چاه ريزي گذشت که مشغول تخليه مستراحي بود، بوعلي سينا که

هوش و قواي حسّي فوق العاده‌اي داشت، متوجه شد که آن مرد زير لب شعري را زمزمه مي‌کند، خوب که

گوش داد شنيد که مي‌گويد:

گرامي داشتم اي نفس از آنت که آسان بگذرد بر دل جهانت

يعني به خودش مي‌گفت: ترا گرامي داشتم تا به تو خوش بگذرد.

بوعلي از اينکه آن مرد، پست‌ترين کارها را انجام مي‌دهد و تازه بر نفس خود منّت هم مي‌گذارد خنده‌اش گرفت،

اسبش را متوقف کرد و جلو آمد و به آن مرد گفت: انصافاً که نفس خودت را گرامي داشته‌اي و بهتر از اين هم

نمي‌شود!

مرد چاه ريز با ديدن آن دبدبه و اوضاع فهميد که او ابوعلي سينا و صدر اعظم است به بوعلي گفت: من اين

شغل را انتخاب کرده‌ام که مثل تو محکوم ديگري نباشم، چاه ريزي و آزادگي بهتر است از آنچه تو و همه رؤساي

دنيا داريد! نوشته اند بوعلي از خجالت خيس شد. (شهيد مطهري در انسان کامل)


پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله وسلم) فرمود: 

الغني في القلب و الفقر في القلب.

« توانگري (بي نيازي) در دل است ( نه به دارايي) تهيدستي ( نيازمندي نيز) در دل است. (بحار، ج69، ص68)