مادر ایرانی

 
داستان زیبا و قشنگ در مورد یک مادر ایرانی
 
خانم حمیدی ، برای دیدنِ پسرش به محلِ تحصیل اون یعنی لندن رفت !
 
اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه !
 
مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد ،
 
اما مسعود گفت : من میدونم چه فکری میکنی مامان !
 
ولی ویکی فقط هم اتاقیه منه !
 
یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود ، ویکی به مسعود گفت :
 
از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده !
 
یعنی مامانت اونو برداشته ؟
 
مسعود گفت : غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم !
 
تو ایمیل خودش نوشت :
 
مامان عزیزم ! من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی ،
 
و درضمن نمیگم که برنداشتی ! اما واقعیت اینه که از
 
وقتی شما رفتی تهران قندون گم شده !
 
با عشق … مسعود !
 
روز بعد ایمیل مادرِ مسعود :
 
پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری،
 
و در ضمن نمیگم که رابطه نداری !
 
اما واقعیت اینه که اگه اون حداقل یه شب تو تختخوابِ خودش میخوابید ، حتما تا حالا قندونو
 
پیدا کرده بود !
 
با عشق … مامان !
 

داستان چهار شمع

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک

هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع می سوزند ، شمع ها نیز برای خود داستانی دارند .

امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلب تان ریشه دواند .

شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی .

اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد .

فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت .

دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم ، و معلوم نیست تا چه

زمانی زنده باشم ، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد .

شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم . مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت

مرا درک نمی کنند ، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم

خاموش شد .

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد

بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن .

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم .

من امید هستم !

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد .

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگی تان خاموش نشود . چرا که هر یک از ما می توانیم امید ، ایمان ،

صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم .