چندجمله و شعر زیبا

 

شعر زیبا و غمگینی در مورد بی تفاوتی

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ؛

به رفتن که فکر می کنی

اتفاقی می افتد که منصرف می شوی،

می خواهی بمانی

رفتاری می بینی که انگار باید بروی..!

و این بلاتکلیفی

خودش کلــــــی جـــــــهنم است …

سیمین دانشور

************************

جمله ی زیبا و قصار

هیچ وقت نخواستم دشمنامو بشناسم ،

چون میدونستم خیلی از دوستامو

از دست میدم …!

کلینت استوود

**************************

شعر زیبایی از فروغ فرخزاد

ﮔﺎﻫﯽ

ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺭﺍﺳﺖ ﭘﻨﺪﺍﺷﺖ

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ

ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻍ!

ﺑﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻥ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ…

فروغ فرخزاد

**************************

زیباترین جمله در مورد تکیه گاه

تکـیه بده

اما….

به شـانه هایی که اگر خـوابت برد

سرت را زمین نگذارد…

 

کوتاه اما واقعی و قابل تامل . . .

 

وقتی که ما ایرانیا میخوایم کسی رو ستایش کنیم؛

عجب نقاشیه نکبت…

چه دست فرمون داره توله سگ…

چه صدایی داره کثافت …

چه گیتاری میزنه ناکس…

استاده کامپیوتره لامصب…

عجب گلی زد بی وجدان…

بی شرف کارش خیلی درسته…

دوستت دارم وحشتنـــــاک…

وقتی که میخوایم ناسزا بگیم یا نیش و کنایه بزنیم ؛

برو شازده…؟

چی میگی بامعرفت …؟

آخه آدم حســـابی…؟

چطوری آی کیو…؟

به به استاد معظــــم…؟

کجایی با مرام…؟

آقای محترم…؟

برو دکتـــر برو…؟

.

.

.

بیاندیش … نخند

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.

نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند!

…به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلاممی گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی

….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده

بیاوزیم . . .

شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم. به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد:

 درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی.

هراسان پرسیدم: برای چون منی هم زمانی است؟

پاسخ رسید: تا ابدیت… تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است.

پرسیدم: بار خدایا چه عملی از بندگانت پیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟

پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس ازآن را در

حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید، اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس

 تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید. اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را

فراموش می کنید، در حالی که نه حال را دارید و ئه آینده را.

اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار

فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.

سکوت کردم، اندیشیدم. در خانه چنین گشوده! چه می طلبیدم؟ بلی، آموختن.

پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد:

ادامه در لینک زیر


بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدنِ آن، به

سالها وقت نیاز است.

بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتنِ خود کنید، زیرا عشق و علاقه دیگران

نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شما است.

بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجا که هر یک از شما تنها به تنهایی و بر حسب

شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد.

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را

همان گونه که هستید دوست دارند.

بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد. بلکه آنچه با ارزش است

بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری ای که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار

دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید.

بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان

نخواهد بود.

بیاموزید در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان

خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.

بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد، بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد…

ای بنده من به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند، مردم کرده های تو را نیز از

یاد خواهند برد، ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.


عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس مقصود، از کارگاه هستی

پند کشیک

 

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور

می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟…

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را.

حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند.

با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که

“هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”

بخشش گردو

 

حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد

بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این

دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به

همه می‌رسد.”

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو

 برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر

 بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس

 زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر

 باهوش چیزی نمی‌رسد.”

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و

 رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو

 نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود

 شد. خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری

 دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و

 دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم

 خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی درشرکت

 یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط

سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع

 کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند

گردوی اضافه است.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به

 خاطر لجاجت و یایکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد

 نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبداز هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی

 می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میانچقدر تعیین‌کننده بوده است.

بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد

 ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهدشد و به

 هیچ‌کس سهم شایسته ودر خورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و

 آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم واستوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد.

 

مورچه

 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود

به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان

لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و

قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از

آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود

نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می

کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این

قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد

من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می

گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به

بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به

بندگان با ایمانت فراموش نکن . . . .

داستان توبه نصوح چیست؟

 

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟؟؟!مردی که سالیان سال همه را فریب داده بودشیطاننام این مرد نصوح بود نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش میکرد هم ارضای شهوتعصبانی گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شدهعصبانی دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود  . کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند،نگران ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دیدخواب

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى سنگین حمل کند تا گوشتهاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتادمژه که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟متفکر تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  بسیار تعجب کردتعجب و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

 نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى. گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت:بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...فرشته

داستان زیبای توبه نصوح در مثنوی مولوی هم آمده است.

اندیشه نوشت: توبه نصوح یعنی توبه راستین و واقعی-بیائید با خدا آشتی کنیم نه به خاطر پادشاهی و نه به خاطر ملک سلیمان -همین که خدای مهربان -گوشه چشمی نیم نگاهی به ما کند ما را بس است . از انسانهایی که تسبیح را به خاطر ریا به دست می گیرند و به خاطر ریا پیشانی خود را محکم بر مهر می چسبانند که علامت آن بماند و اینگونه تظاهر به عبادت می کنند بیزارم- توبه و نزدیکی به خداوند فقط و فقط دوستی و محبت به خلق خداست.خوش اخلاق بودن هم عبادت است.کمک به همنوع و وفای به عهد هم عبادت است.کارهایی که نصوح کرد و نزد خداوند محبوب شد.قلب

مديريت خرگوشي

بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ

مطلبی با ماشین تحریر بود.

روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش جلب شد و گفت: هی گوش دراز... داری چی کار

میکنی؟

خرگوش گفت: ها؟... پایان نامه مینویسم. روباه گفت: چه بامزه! موضوعش چیه؟

خرگوش گفت:راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم.

روباه گفت: مسخره است...

هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن بخورن.

خرگوش گفت: جدی؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم. هردو وارد لانه خرگوش می شوند..

پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان روباه است از لانه

اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود.

چند دقیقه بعد گرگی از آنجا رد میشود پرسيد: هی! داری چی کار میکنی؟

خرگوش گفت:روی تزم کار میکنم. گرگ گفت :هاها... چه با نمک... تزت درمورد چیه؟...انواع هویج؟

خرگوش گفت: نه. درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگا رو میخورن.

گرگ گفت: عجب پایان نامه چرندی. حتی این مگس هم میدونه که خرگوش نمی تونه گرگ بخوره .

خرگوش گفت: جدی؟... امتحانش مجانیه... بیا تو خونه تا بهت نشون بدم هردو وارد لانه خرگوش

می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه مشغول لیس زدن استخوان گرگ است

خارج میشود. صحنه غافلگیرکننده : یک شیر درنده داخل غار لمیده و خرگوش با خیال راحت در

گوشه دیگری روی موضوع پایان نامهاش کار میکند.

نتیجه گیری اخلاقی:

مهم نیست که موضوع پایان نامه تو چقدر احمقانه است ، مهم این است که استاد راهنمای تو کیست .

 

داستان کوتاه

 
 
آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.
 
 سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست
 
 به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: واقعاً عجیب
 
 است. درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده.
 
 نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر
 
 نشده."

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد.

او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگیش آمده است.
 
 امانمی‌خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد تا پاسخی را که می‌خواست یافت
 
 و گفت:

در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را
 
 می‌کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی،
 
 سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی بگیرد
 
 که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا
 
 میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر
 
 تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

او لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت ، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک
 
 خوردنش می‌شود . می‌دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را
 
 کنار می‌گذارم.

می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده،
 
 پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج
 
 می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: "خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را
 
که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم
 
 است، ادامه بده، اما هرگز مرا به میان فولادهای بی‌فایده پرتاب مکن.
 
۸۱۱۱۱۱۱

بدانیم

 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد : زمان ، کلمات و موقعیت .

سه چیز را نباید از دست داد : آرامش ، امید و صداقت .

سه چیز باارزشترین ها هستند : عشق ورزیدن ، عزت نفس ، دوستان همدل .

.

زاهدی گوید

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .

او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .

گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا

رفت؟!!

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با

 من حرف بزن .

گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه

غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!

……………………………………………………………………………………………….

  سخن روز :  زندگی، میدان ادامه ی راه اشتباه نیست؛ هر گاه پی به ناراستی راه خود بردیم

 باید به ریشه و بن پاکی خویش باز گردیم، نه آنکه با اشتباهی دیگر آن را ادامه دهیم که برآیند

 آن، از دست دادن همه عمر است... ارد بزرگ

زندگي را معامله ميكنيم؟


1- امروز پسربچه اي، كه به زور 11 ساله مي نمود، با زحمت داشت به موتورش هندل مي زد و گاهي هم به

رهگذران نگاه مي كرد اما دريغ ازيك آشنا.


كمي آنطرفتر چند نفر نشسته بودند و اين منظره را نگاه مي كردند. جواني از بين آنها برخاست و به طرف موتور

سوار رفت و نگاهي به باك موتور انداخت ديد كه بنزين موتور تمام شده و پسربچه هم نمي داند. به جلو مغازه

برگشت و خواست كه ظرفي پيدا كند تا بنزين به پسر بدهد اما ظرفي پيدا نشد. يكي از آنها كه پيرمرد هم بود از

پسر جوان پرسيد: اين پسر كيست؟ گفت: نمي دانم. پيرمرد گفت: داخل خورجين موتور من يك شيشه خالي

هست بردار و بنزين به او بده. بعد با لبخندي گفت: شايد روزي به درد ما بخورد و همه خنديدند. 


2- روزی صاحب معرفتی به میهمانی می‌رفت. فردي را دید که روی زمین افتاده و به کمک احتیاج دارد. او را بلند

کرد و به درمانگاه رساند و آنجا منتظر ماند تا از سلامتش مطمئن شود. آشنایی او را دید و با لبخند گفت: "حتما

این کار را انجام دادید تا خداوند به شما جایی دیگر صدها برابر پاداش دهد؟"


او پاسخ داد: اینکه خدا پاداش مرا بدهد یا نه به رحمت و حکمت خودش بستگی دارد. اما من به این شخص

کمک کردم فقط چون به کمک نیاز داشت. همین و بس.


3- در يك جمع، شخصي گله مي كرد كه دوره کمک به ديگران سپری شده است. يعني كه روزگار خاطره‌انگیزی

که افراد، فارغ از سود و زیان به همنوعان کمک می‌کردند، كم كم رنگ مي بازد و آدم‌ها به نوعي اهل معامله

شده‌اند. 


آیا ما نيز در رفتار با ديگران اینگونه هستیم؟

اگر كسي نیاز به کمک داشته باشد آیا بدون منفعت‌سنجی برای کمک به او اقدام می‌کنیم و یا دنبال بهانه‌ای

می‌گردیم تا از او دور شويم؟

اگر روابط خود را بر اصل سودجویی بنا نهاده‌ایم، چگونه انتظار داریم در مواقعي كه نیازمند کمک هستیم دیگران به

ماکمک كنند؟

غریبه بودن و تنهایی فراگیری که در جامعه به ظاهر متمدن امروز بین انسانها حاکم شده، چیزی غیر از همین

نگاه سودجویانه نيست. 

اگر در احوال خانواده‌هایی که هنور هم گرد یکدیگر جمع مي شوند و متلاشی نشده‌اند دقت کنید، می‌بینید که

اعضای خانواده ، بی‌هیچ چشمداشتی به يكديگر کمک می‌کنند و زحمت جمع را تحمل می‌کنند، فقط برای اینکه

خانواده ، دور هم جمع بمانند. 

اگر قرار باشد هر کسی از منظر سود شخصي نگاه کند، دیگر هیچ انسانی به داد اشخاص نیازمند نخواهد رسید

و عشق و ایثار هرگز معنای واقعی خود را پیدا نخواهد کرد. يدده ايم كه اشخاص منفعت‌طلب در مقطعی از زمان

به ثروت قابل توجهی دست مي یابند اما در آخر چیزی جز حسرت و تنهایی نصیبشان نمی‌شود.


اگر بدون چشمداشتی به نیازمندان کمک کنيم، خالق هستی نور بصیرت و معرفت را در دلهای ما فروزان خواهد

ساخت و محبت ما را در دل دیگران جاری خواهد ساخت بطوری که در ایام سختی و بحران هرگز تنها نخواهیم

ماند. فقط باید مواظب باشیم که زندگی را معامله نکنیم.

8

زيبايي عذرخواهي

اردوان،سومين پادشاه اشكاني و فرزند تيرداد يكم بود. روزي بعد از مدتها بيماري از بستر برخاسته بود تا با

نزديكانش، در ميان مردم قدم بزند. به درمانگاه شهر كه رسيد اردوان گفت: به ديدار پزشك برويم و از او قدرداني

كنيم . وارد درمانگاه كه شد، پزشك را مشغول مداواي كودكي ديد كه پايش زخمي شده بود و مادر كودك نيز با

ناله مي گفت خدا پاي فرزند شاه را بشكند كه اين بلا را بر سر مردم نياورد . 

پادشاه گفت: مگر فرزند پادشاه اين بلا را بر سر كودكت آورده؟ مادر گفت: آري كودكم در كوچه بود كه اسب

فرياپ، فرزند پادشاه، چنين بلايي را بر سر كودكم آورد. پادشاه گفت: فرزند پادشاه را مي شناسي؟

زن گفت: همسايگان، او را شناختند. پادشاه دستور داد فرياپت را بياورند. پسر پادشاه ايران را آوردند و پدر به او

گفت چرا اينگونه كردي و فرزند گفت: كودك را نديدم. پدر گفت: از اين زن و كودكش عذرخواهي كن.

فرزند پادشاه از مادر و كودك عذرخواهي كرد. پادشاه ايران كيسه اي زر به مادر داد و گفت فرزندم را ببخش چون

در مرام پادشاهان ايران، زورگويي و اذيت خَلق خويش نيست. 

زن با ديدن فروتني پادشاه و فرياپت به گريه افتاد و گفت مرا به خاطر گستاخي ببخشيد. ولي پادشاه ايران

درحاليكه از درمانگاه بيرون مي آمد گفت: فرزند من بايد نمونه نيك رفتاري باشد. 


ارد بزرگ مي گويد: عذرخواهي، بعداز يك اشتباه، زيباست حتي اگر از يك كودك باشد

             ************

چند پیام آموزنده

چند پیام کوتاه اما دلپذیر از دالایی لاما :

Spend some time alone every day

هر روز مجالی را صرف خلوت کردن کن

.

Open your arms to chang ‚ but don’t let go of your valus         

آغوشت را به سوی دگرگونی بگشای ، اما از ارزشهای خود دست برندار .

.

. Remember that silence is sometimes the best answer

 به یاد داشته باش ، خاموشی گاهی بهترین پاسخ است .

.

. Share your know ledge . it is a way to achive immortality   

 دانش خود را تسهیم کن ، که طریقی برای دستیابی به جاودانگی است .

.

                                       Follow the three R’s  :  Respect for seif

Respect for othere and

Responsibility for all your action

 سه اصل را دنبال کن : 

محترم داشتن خود ،

محترم داشتن دیگران و

جوابگو بودن در قبال تمام کنش های خود .

.

كشاورز و الاغ


كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد .

كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد ، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك

پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر

پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد ، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن

ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

 

نتیجه اخلاقی :

مشكلات ، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم : اول اینكه اجازه

بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

معلم و دانش آموز

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد : سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و

با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد ، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو

پاك نكنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ..

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد


نتیجه اخلاقی : یکی از خواسته هاتون از خدا همیشه این باشه که ایکاش سایه ی فقر و نداری

تو زندگی هیچ بنی بشری نباشه!

هدف پوچ

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. او فکر می کرد

به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.

پسر مدتی با این فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.

طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر از پیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک از دخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهي آشنا شو . 

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد ، پسر پیش

پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا ، دخترتان خیلی زیبا است ، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه

نشدید؟! دخترتان کمی چاق است. 

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد .

پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند. 

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت : دختر شما خیلی خوب است. اما به نظرم

یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است. 

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد. به زودی پسر با

دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند. 

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت : دختر شما مثل یشمِ بی لک است. همان

کسی است که دنبالش می گشتم . اگر اجازه دهید ، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج

کنم! 

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد. اما

وقتی که پسر صورت بچه را دید ، از وحشت در جایش میخکوب شد.این زشت ترین بچه ای بود که

به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و با گِله گفت: چرا با این که

هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم ، ولی بچه ما به این زشتی است؟ 

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود. اما او هم یک عیب کوچک داشت.

متوجه نشدی؟! او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود! 

هرگز یک هدف پوچ و بی معنی برای زندگی خود تعیین نکنید.

زندگي پس از مرگ

رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟


كارمند: بله!

رئيس: خوب است.

چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد ، او به اينجا آمد و گفت:

كه مي خواهد شما را ببيند.


كليدواژه : ترك محل كار ؛ حضور در محل كار ؛ ساعات كاري ؛ مرخصي ؛ حضور و غياب ؛ صداقت در سازمان

كلاه ايمني !؟

رييس يك كارخانه بزرگ معاون خود را احضار و به او مي گويد: «روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله

دار هالي ديده خواهد شد. نظر به اينكه چنين پديده اي هر 78 سال يكبار تكرار مي شود، به همه كارگران ابلاغ

كنيد كه قبل از ساعت 7، با به سر داشتن كلاه ايمني، در حياط كارخانه حضور يابند تا توضيحات لازم داده شود.

در صورت بارندگي مشاهده هالي با چشم عريان (غير مسلح) ممكن نيست و به همين خاطر كارگران را به

سالن نهارخوري هدايت كنيد تا از طريق نمايش فيلم با اين پديده شگفت آشنا شوند.»

معاون خطاب به مدير توليد مي گويد: « بنا بدستور جناب آقاي رييس ، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالاي

كارخانه طلوع خواهد كرد. در صورت ريزش باران، كليه كارگران را با كلاه ايمني به سالن نهار خوري ببريد تا فيلم

مستندي را درباره اين نمايش عجيب كه هر 78 سال يكبار در برابر چشمان عريان اتفاق مي افتد ، تماشا كنند.»

مدير توليد خطاب به سرپرست: « بنا به درخواست آقاي معاون ، قرار است يك آدم 78 ساله هالو با كلاه ايمني و

بدن عريان در نهارخوري كارخانه فيلم مستندي درباره امنيت در روزهاي باراني نمايش دهد.»

سرپرست خطاب به سركارگر: « همه كارگران بايستي روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عريان در حياط كارخانه جمع

شوند و با كلاه ايمني به آهنگ بارون بارونه با صداي يك خواننده پاپ به نام هالو گوش كنن.»

سركارگر خطاب به كارگران: « آقاي رييس روز دوشنبه 78 سالش مي شود و قرار است درحياط كارخانه و سالن

نهار خوري بزن و بكوب راه بيفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا كنه. هر كس مايل بود ميتونه برهنه بياد ولي

كلاه ايمني لازمه.»

صبوری

الماس حاصل فشارهای سخت و صبر است.

اگر در خود لیاقت الماس شدن

می بینید از فشارهای زندگی

نترسید وصابر باشید.
.